دو سه شب پیش بود که بهش گفتم نمیتونم باهات باشم. 

واقعیتش هم همینه.

آدمی مثل من با این همه بدبختی و مشکلات خانوادگی، دیگه نمیتونه تو زندگیش کسی رو راه بده.

و میبایست هرچه زودتر از زندگی اون برم بیرون تا به من وابسته نشده.

هرچند ناراحت شد ولی خوب از همدیگه سپاسگزاری کردیم.

برای لحظه ها و ساعت هایی که برای هم ساختیم.

تو طالع من تنهایی نوشته شده. با کسی باشم به اونم صدمیه میزنم.

درضمن بودنِ با کسی اونطور که من میخوام، هرگز در این کشور شدنی نیست.

پس همون بهتر که تنها باشم.