دیشب که همه خواب بودن یه نایلون آوردم رو سرم کشیدم.

همه ی منافذ اون رو گرفتم. خواستم ببینم مردن از این راه چه حسی داره.

ترسی نداشتم. فقط سر و صدای زیادی داره چون با هر بار نفس کشیدن نایلون پر و خالی میشه.

همچنین یکی از بدترین شب های زندگیم بود چون تا صبح حتی یک دقیقه هم خوابم نبرد.

از این شب ها زیاد داشتم ولی چیزی که دیشب اتفاق افتاد رو هرگز تجربه نکرده بودم. اینکه به معنای واقعی اصلاً خوابت نبره.

یک بار ساعت رو دیدم که سه و چهل دقیقه بود. یک بار نزدیک پنج و بار آخر هم بیست دقیقه به هفت صبح.

همش بیدار بودم. همش فکر پشت سر فکر. آخرش هم بیدار شدم و دیگه قید خوابیدن رو زدم.

frown