۶ مطلب در مهر ۱۴۰۰ ثبت شده است

ترس

دوست دارم بخوابم. یهو که چشم باز می کنم تو جایی ناآشنا باشم. جایی که هرگز نبودم و نمی دونم کجاست.

تاریک روشن. لامپ هایی که خاموش روشن میشن یا نور اونها کم و زیاد میشه. اتاقی با چندین در که نمی دونم به کجا می رسند.

هیچی به یاد ندارم و نمی دونم چرا از اینجا سر در آوردم. شاید چیزی شبیه سری فیلم های اره.

ترسی وجودم رو فرا می گیره. دوست دارم بدونم پشت این درها چی هست و چه چیزی انتظار منو می کشه.

دوست دارم قدم بذارم تو تک تک اتاق ها. وجودم پر از ترس بشه و این ترس رو با همه ی سلول های بدنم حس کنم...

======

واقعاً نمی دونم چرا ترس رو دوست دارم و می خوام این تصوراتم به حقیقت برسه.

آهنگ هایی که ترس رو القا می کنن یا فیلم های ترسناک رو خیلی دوست دارم.

حتی دوست دارم مثلاً به جایی از بدنم با تفنگ شلیک بشه و ببینم چه حسی داره.

دوست دارم تو شب های تاریک که چشم چشم رو نمی بینه راه برم.

کلاً چیزهایی که باعث بشن بترسم رو دوست دارم.

  • Haa Med
  • يكشنبه ۲۵ مهر ۰۰

جاسوس

نمسدونم چرا ولی همیشه دوست داشتم جاسوس میشدم.

wink

  • Haa Med
  • چهارشنبه ۲۱ مهر ۰۰

تنها

هم اون چیزی که میخواستم بشه نشد، هم اون چیزی که نمیخواستم بشه، شد.

یه پاییز دیگه اومد و من همچنان تنهام.

گذر زمان هیچ مشکلی ازم حل نکرد بلکه بار بدبختی هام رو بیشتر کرد.

این وسط فقط بیهوده عمرم تلف شد.

  • Haa Med
  • دوشنبه ۱۲ مهر ۰۰

هم سرده هم گرمه!

پنکه روشن میکنم سرده، خاموش میکنم گرم میشه.

نمیشه هم خاموش باشه هم روشن؟

laugh

  • Haa Med
  • يكشنبه ۱۱ مهر ۰۰

غریبه

امروز داشتم از دفتر پیشخوان برمیگشتم خونه.

تو کوچه از دور مادر رو دیدم.

بی هیچ حسی و مثل یک غریبه از کنارش رد شدم بی هیچ توجهی.

سالهاست این خانواده واسم غریبه شدن.

  • Haa Med
  • يكشنبه ۴ مهر ۰۰

دیگه پاییز هم پاییز نیست

یه زمانی همه چیز سر جاش بود.

فصل ها رو میگم.

هر فصلی واقعاً خودش بود.

حالا چی؟ زمستون گذشته که حتی باران نداشتیم چه برسه به برف!

قدیما پاییز که میومد هوا خنک میشد و کم کم بارون می بارید و به وضوح میشد بوی پاییز رو حس کرد.

ولی حالا اینطور نیست. پاییز شده تابستونی که فقط کمی خنک شده. همین و بس.

اینطور هم که پیش بینی شده پاییزی داریم خشک تر از تابستون.

یادمه چندین سال پیش ابتدای مهر بود که بارون بارید. فکر کنم سی یا سی و یکم شهریور بود. چنان هوا ابری شد و بارون بارید نگو و نپرس.

دیگه هیچی سر جاش نمونده. یه زمانی عاشق آبان و اردیبهشت بودم.

عاشق آبان برای اینکه هوا نه سرد بود نه گرم و به لطف بارندگی همه جا سبز بود.

عاشق اردیبهشت برای اینکه همه جا به معنای واقعی بهشت بود.

مثل اینکه فصل ها رو هم ازمون گرفتن. البته خودمون، ما انسان ها مقصر هستیم.

اینقدر زمین رو اذیت کردیم که همه چیزش رو داره ازمون میگیره.

  • Haa Med
  • پنجشنبه ۱ مهر ۰۰
ما را نه غم دوزخ است نه حرص بهشت. گر جهنم میروی مردانه رو.
موضوعات
پیوندهای روزانه